با تنها ترین ها

به سایتم هم سربزنین خوشحال می شم http://sitehelp.vcp.ir

مطالب عاشقانه دی ماه 92

 

 

این لحظه های تمام نشدنی

برایم سخت میگذرند…

نبضم کند میزند…

قلبم تیر میکشد…

دارم صدای خورد شدن احساس پاکم را …

لابه لای چرخ دنده های زندگی میشنوم …

آری خورد شدم به جرمی که نمیدانم …

 

 

چه خوش باور بودم…! گمان می کردم …
فصل درد ها رو به پایان است …
و خوشبختی همین نزدیکیست!
افسوس…

شادی هایم بی دوامند!

 

 

دلم هوای باران را کرده
دلم می خواهد آسمان هم بگرید
شاید کسی متوجه اشکانم نشود
شاید کسی نپرسد از دلیل گریه ام
فریاد بزرگی در سینه ام حبس شده
فریادی از نامردمی ها….

 

 

 

ابر ها را دیدی؟ دیشب… چه محشر کردند

از چشمانم آموختن

بارش را ….


 
 
آسمان، دلم بسی گرفته است!

می خواهی بجای تو هم ببارم؟!

 
 
 
 بعضی ها گریه نمی کنند

اما از چشم هایشان معلوم است

که اشکی به بزرگی یک سکوت

گـــــوشه ی چشمشان به کمیــن نشسته

 
 
 

شب های اینجا آنقدر دلگیر است

که سوت های قطارهای نیمه شب …

هر آدمی را وسوسه می کند که برود

و هیچ وقت باز نگردد …

 

کتاب سرنوشت برای هر کسی چیزی نوشت

نوبت به ما که رسید قلم افتاد…

دیگر هیچ ننوشت!

خط تیره گذاشت و گفت:

تو باش اسیر سرنوشت…

 

 

طلب دارم از زندگی

تمام آرامشم را

 

آنقدر خـسته ام، که حاضرم، سـرم را روی تکه سنگی، بگذارم و بخوابم

اما

به دیوار وجود بعضی هاکه بارهـا بر سرم آوار شد، تکیه ندهم…

 

من ناامید نیستم!!!

هر شب پر از امید میخوابم…

هر شب میخوابم به امید اینکه دیگر بیدار نشوم!!!

 

 

 می‌پرسم چرا چرا چرا

و صورتم را در دست‌هایم پنهان می‌کنم

چرا این دست‌ها

نتوانستند کاری کنند

جز پنهان کردنِ صورتم…

 

ای کاش درخت بودم

زبانم زبانِ سکوت بود

تا سکوت تو را می فهمیدم

مثل زبان گنجشکی تنها

که حرف پاییز را فهمیده است..

 

گــاهــــی

آنـکـــس کــــه مــــی خَـنــــدد و مـی خـنـدانــــد

مـــــــــی خـواهــــد حَـواسِـت را از چـشـمـانِ گــریــانـش پــَرت کـنـد

 

رفت بدون خدا حافظی…

شاید می دانست بی او حتی نمی خواهم خدا هم نگهدارم باشد…

 

کسی هست آغوشش را،

شانه هایش را

به من قرض بدهد!

تا یک دل سیر گریه کنم؟!

بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی؟

 

روزهایی که دلم شکسته بود یادحرف های پدر ژپتو به پینوکیو افتادم که می گفت:

پینوکیو! چوبی بمان! آدمها سنگی اند، دنیایشان قشنگ نیست!

 

بهم گفت کمى از حال و روزت بگو

و من سکوت کردم

و سکوت کردم و سکوت کردم،

اونقدر سکوت کردم که مطمئن شدم

چیزى رو از قلم ننداختم!

 

گاهی دلت از سن و سالت می گیرد

میخواهی کودک باشی

کودک به هر بهانه ای به آغوش غمخواری پناه می برد

و آسوده اشک می ریزد

بزرگ که باشی

باید بغض های زیادی را بی صدا دفن کنی …

 

کاش یکی پیدا میشد

که وقتی میدید گلوت ابر داره و چشمات بارون

به جای اینکه بپرسه

چته؟ چی شده؟”

بغلت کنه و بگه “گریه کن” …

 

وقتی چاره ای نمی ماند! وقتی فقط میتوانی بگویی هرچه باداباد

حتی اگر دل کوه هم داشته باشی گریه ات میگیرد …

 

گاهی عمر تلف میشود به پای یک احساس

گاهی احساس تلف میشود به پای عمر…

و چه عذابی می کشد کسی که

هم عمرش تلف میشود

هم احساسش…

 

ولم کنید تب نکرده ام…..

پیشانیم را برای دست های یخ زده او گرم نگه داشته ام….

 

آنها که از دور نگاه میڪنند!

می گویند :تو چه کم داری؟ هیچ!!!

و من باران اشڪهایم را در ابر چشمانم پنهان میڪنم

و با لبخند پوچے به نشانه تایید سر تڪان مے دهم …

اما خود میدانم که هر گاه درون خود را میڪاوم

بہ یک غم بزرگ میرسم …

و آن غم نبودن توست!!!

من در ڪنار همه تو را ڪم دارم ……

 

قـــــــــــــــصه نیــــــــــست ..

حقیـــــــــــــــــــقت است کــه ســـر بـه زانــــــــــــــــــــو گرفـــــته..

و هنـــــــوز بـــــاور نکـــــــــــــــرده …

رفتــــــــــــــنش را…!!!

 

من غم برای خوردن بسیار دارم. 
”روزگار”
تو دیگر برایم لقمه نگیر…!

 

اینجا در دنیای من گرگ ها هم افسردگی مفرط گرفته اند

دیگر گوسفند نمی درند

به نی چوپان دل می سپارند و گریه می کنند…

 

تو دور می شوی و من در همین دور می مانم …

پشیمان که شدی برنگرد، لاشه ی یک دل که دیدن ندارد!

 

چرا دلت گرفته قاصدک؟!

اشک هایت هستند، غمهایت، دردهایت… ببین تنها نیستی!

 

به پشت سرم نگاه می کنم شاید هنوز کسی مرا دوست داشته باشد،

اما افسوس: همه کاسه ی آب به دست منتظر رفتن من هستند….

 

پنجره ها کلافه اند از سنگینی ِ نگاه منتظرم…

اگر نمی آیی اینقدر پنجره ها را زجــــر ندهم چشم هایم به جهنم…!!!

 

چقدر دلم میخواهد نامه بنویسم…. تمبر و پاکت هم هست…. و یک عالمه حرف….

کاش کسی جایی منتظرم بود….

 

چه انرژی عظیمی می خواهد کنترل اولین قطره اشک برای نچکیدن!!!

 

راه میروم و شهر زیر پاهایم تمام میشود ! تو … هیچ کجا نیستی…

 

چه حرف بی ربطیست که مرد گریه نمی کند

گاهی آنقدر بغض داری که فقط باید مرد باشی تا بتوانی گریه کنی…

 

یادت هست مادر؟

اسم قاشق را گذاشته ای قطار، هواپیما، کشتی

تایک لقمه بیشتر بخورم یادت هست؟

شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران؛ میگفتی بخور تا بزرگ بشی

خانوم طلا بشی، آقا شیره بشی و من عادت کردم که

هر چیز را بدون آن که دوست داشته باشم قورت بدم

حتی بغض های نترکیده ام را…..

 

خیلی سخته . . .
به خاطر کسی که دوسش داری، همه چیز رو از سر راهت خط بزنی . . . !
بعد بفهمی خودت تو لیستی بودی که اون به خاطر یکی دیگه خطت زده . . . !

 

پشت چراغ قرمز؛ اعتراف کردم ”دوستت دار ”
تا هر جا مجبور شدی کمی مکث کنی، یاد من بیفتی . . . !
نمیدانستم قراراست بعد من؛ تمام چراغهای زندگیت سبز شوند . . . !

 

“تو” جا زدی
“من” جا خوردم
“اون” جا گرفت!

 

گاهی بی صدا نگاهت میکنم …

مرا ببخش برای این نگاه های پنهانی، شاید اگر بغضم فرو نشیند صدایت کنم …

 

به لب های تو می سازم کلامی، سرود آشنایی یا سلامی

ندارم جز غم عشق تو در سر، ولی افسوس که از من جدایی . . .

 

هیس …
حواس تنهایی ام را با خاطرات باتو بودن پرت کرده ام
بگو کسی حرفی نزند
بگذار لحظه ای آرام بگیرم …

 

میگوینــد: بــاران کــه میزنــد
بــوی ”خــاک“ بلنــد می شــود…
امــا، اینجــا بــاران کــه میزنــد
بــوی ”خاطــره” بلنــد میشــود…!

 

من هر روز تلاش می کنم که در خاطرم بماند
و تو هر روز تلاش می کنی که فراموش کنی …
چه بلاتکلیفند خاطراتمان!

 

می آیی . . .
عاشق می کنی . . .
محو میشوی . . .
تا فراموشت می کنم ، دوباره می آیی . . .
تازه می کنی خاطراتت را . . .
محو میشوی . . . .

 

من خاطرت را میخواستم نه خاطره ات را . . .

 

 

تو این رویای سر در گم خدا حافظ گل گندم

تو هم بازیچه ای بودی تو دست سرد این مردم

خدا حافظ گل پونه که بارونی نمیتونه

طلسم رو بر داره از این پاییز دیوونه

 

 

 

خدا حافظ گل مریم گل مظلوم و پر دردم

نشد با این تن زخمی به آغوش تو بر گردم

نشد تا بغض چشمات رو به خواب قصه بسپارم

از این فصل سکوت و شرم غم بارون رو بردارم

 

خدا حافظ
پیام من
کلام من
خدا حافظ تو ای تنها سلام من
خداحافظ طلوع من غروب من
خداحافظ تو ای محبوب خوب من

 

 

 

نزدیکی در فاصله نیست ، در اندیشه است و تو اکنون مهمان اندیشه ی منی . . .

 

...............

 

یوسف و زلیخا را بی خیال !

من

در آغوش  همین پیراهن  یادگاری

هزار سال جوان تر میشوم . . . !

 

...............

 

 پنداشتی که چون ز تو بگسستم /  دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش /  بر جان من شراره ی دیگر نیست . . .

 

...............

 

برایت مینویسم دوستت دارم

میدانم که نمیدانی

ولی میدانم که میخوانی آرزویم این است که نخوانده بدانی . . .

 

...............

 

با توام بی حضور تو ، بی منی با حضور من

می بینی تا کجا وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند ؟

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم . . .

 

...............

 

نشسته ام ، کجا ؟ کنار همان چاهی که تو برایم کندی

عمق نامردی ات را اندازه می گیرم !

 

...............

 

ذهنم فلج می شـــــود… وقتی می خوانمت

و تو حتی نمیگویی

جـــــــــانم . . .

 

...............

 

با تو زیر بارانم ، چتر برای چه ؟ خیال که خیس نمی شود !

 

...............

 

پایان سریال دروغ هایت بود آخرین لبخندت

و چه ساده بودم من که تا تیتراژ پایانی به پای تو نشستم . . .

 

...............

 

دوستی ها کمرنگ ، بی کسی ها پیداست / راست گفتی سهراب ، آدم اینجا تنهاست . . .

 

...............

 

چه رسم تلخی ست

تو ، بی خبر از من و تمام من ، درگیر تو !

 

...............

 

دیشب که باران آمد … میخواستم سراغت را بگیرم …

اما خوب میدانستم این بار هم که پیدایت کنم ، باز زیر چتر دیگرانی . . .

 

...............

 

دیکتاتور

تویی و آغوشت !

که هر بار

مرا تسلیم می کند . . . !

 

...............

 

روی کفنم بنویسید

موریانه ها

زهرمارتان

این تن که می خورید

حسرت شیرین بود

که خاک به آغوش کشید !

 

...............

 

مستانه هایم شروع می شود

آن گاه که گیسوهایت را در شراب، جلا می دهی

 

...............

 

آنقدر میوه های سمپاشی شده به خوردمان دادند

که این روزها

با حرف هایمان هم ، آدم می کشیم . . .

 

...............

 

باد آورده را باد می برد

اما

تو که با پای خودت آمده بودی . . .

 

...............

 

ای همیشه جاودانه در میان لحظه هایم

غصه معنایی ندارد تا تو می خندی برایم  . . .

 

...............

 

رفیق بی وفا را کمتر از دشمن نمی بینم

سرم قربان آن دشمن که بوئی از وفا دارد

 

...........

 

روی باغ شانه هایت هر وقت اندوهی نشست

در حمل بار غصه ات با شوق شرکت می کنم

 

...........

 

بغضم میگیرد هنگامی ک میفهمم او دیگر صدایم نمیزند....

حتی اشتباهی........

 

.........

 

کاش میشد برگردی و ببینی چشمانم

چگونه تقاص بیخیالیهایت را پس می دهد

 

.........

 

دیگه حتی به حرفای خودمم اعتماد ندارم ،

چه برسه به بقــــیــه . . .

 

.........

 

 

همه دردم این بود

عشقش بودم وقتایی که عشقش نبود . . . !

 

...............

 

سهم “من” از “تو” عشق نیست ، ذوق نیست ، اشتیاق نیست

 همان دلتنگی بی پایانی ست که روزها دیوانه ام می کند !

 

...............

 

 

بی هیچ صدائی می آیند

زمانی که نمی دانی

در دلت یک مزرعه آرزو می کارند و…

بی هیج نشانی از دلت می گریزند

تا تمام چیزی که به یاد می آوری

حسرتی باشد به درازای زندگی

چه قدر بی رحمند رویاهـا . . .

 

...............

 

خنده ام میگیرد

وقتی پس از مدت ها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

میگویی : دلم برایت تنگ است

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ارزانی خودت . . .

 

...............

 

خدا ما رو برای هم نمی ‏خواست / فقط می ‏خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما ، مال ما نیست / فقط خواست نیمه ‏مون و دیده باشیم

تموم لحظه‏ های این تب تلخ / خدا از حسرت ما با خبر بود

خودش ما رو برای هم نمی ‏خواست / خودت دیدی دعامون بی ‏اثر بود  . . .

 

...............

 

دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور دیگر

جوری که هیچ کس صدایت نکرده باشد

یک طور که هیچ کس را صدا نکرده باشم

دلم می خواهد نامت را صدا کنم

یک طور که دلت قرص شود که من هستم

یک طور که دلم قرص شود که با بودن من ، تو هم هستی

 

...............

 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم / چند وقت است که هر شب به تو می اندیشم

به نفسهای تو در سایه ی سنگین سکوت / به سخنهای تو با لهجه ی شیرین سکوت

 

...............

 

هراس یعنی من باشم ، تو باشی و حرفی برای گفتن نباشد

 

...............

 

این روزها بدجور به تو آغشته ام ، از صافی ردم کن و ببین که جز تو هیچم نمی ماند

 

...............

 

اگر گدا یاد پادشاه نکند پادشاه چه داند گدایی هم هست ، گدای دیدارتم پادشاه

 

...............

 

شبها اتاقم ماه ندارد ، چشمانت را قرض می دهی تا صبح ؟

...............

...............

من تو را به دلم قول داده ام ، نگذار بدقول شوم !

 

...............

 

به روزها دل مبند ، روزها به فصل که میرسند رنگ عوض میکنند

با شب بمان ، شب گرچه تاریک است ، لیکن همیشه یک رنگ است

 

...............

 

میگویند دلتنگت نباشم ، خدای من ! انگار به آب میگویند خیس نباش !

 

...............

 

گاهی مرا یاد کن ، من همانم که اگر ساعتی از من بی خبر بودی

آسمان را به زمین میدوختی

 

...............

 

تقصیر تو نیست!

همیشه همین گونه بوده ،

برو اما من پشت سرت دست نه ،

دل تکان می دهم . . .

 

...............

 

وقتـی یه زن ســیگار کشید

یعنــی دیگه گریه جواب نمیده

و وقتی مــردی اشک ریخت

بدون کار از ســیگار کشیدن گذشته . . .

 

...............

 

ﻣﻦ ﺁﻧﭽﻪ ﺭﺍ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺮﺩ

ﯾﺎ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ﺩﻭﺳﺖ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺍﻧﺪ

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ

ﻫﺮﮔﺰ ﻧﻤﯽ ﭘﺮﺳﻢ ﮐﻪ : ﺁﯾﺎ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ ؟

ﻗﻠﺐ ﻣﻦ ﻭ ﭼﺸﻢ ﺗﻮ ﻣﯽ ﮔﻮﯾﺪ ﺑﻪ ﻣﻦ : ﺁﺭﯼ

 

...............

 

گاهی “دوست داشتن” پنهان بماند قشنگ تر است

دوست داشتن را باید کشف کرد ؛

درک کرد ، و از آن لذت برد …

 

...............

 

حریقی به جانم زدی با نگاهت / دلم را ربودی تو با روی ماهت

سیاهی برفت از تمام جهان / چو دیدم به یک لحظه چشم سیاهت . . .

 

...............

 

گاهی اوقات باید خدا رو شکر کنی

یا اصلا بغلش کنی و ببوسیش

که به چیزی که یه روزی میخواستی نرسیدی …